ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
57
قصص الانبياء ( فارسى )
انداخت . حق تعالى دانست كه گمراه است تا در گمراهى مىباشد . و گويند خود بقدرت خويش خونآلود كرد و در تابوت افتاد . ماهى را گناهى نبود كه تير كافرى در شكم ماهى بىگناهى زدى . و گفتهاند تير بدان بماهى خونآلود كرد تا كشتن ماهى حرام شد و بسبب آن كارد از ماهى برخاست . و بعضى گفته آن تير بازگشت و بسر نمرود درآمد . او آن را پنهان كرد و پيدا نكرد . چون بازآمد خلق را ديگر گونه يافت . گفت من خداى آسمانرا بكشتم . و در قصّه چنين آمده است كه از آن قوم پانصد هزار مرد دل از نمرود برگردانيده بودند و بابرهيم ميل كرده بودند . چون نمرود گفت كه من خداى آسمان را بكشتم و تير خونآلود بنمود ايشان پنداشتند كه راست مىگويد و همه كافر شدند . آنگاه ابرهيم نزديك نمرود آمد و گفت مسلمان شو كه تو مىدانى كه آنچه مىگويى و مىكنى دروغست . گفت اگر دروغ مىگويم كه بحرب او نبودم و او را نكشتم و سپاه پيش من نفرستاد ، گو بفرست . ابرهيم او را پند ميداد و بگفت بگرو ، نگرويد . جبريل آمد و گفت يا ابرهيم نمرود را بگوى كه سپاه ساخته كن كه خداوند من سپاه مىفرستد . ابراهيم نمرود را بگفت . نمرود گفت اگر فرستد هرگونه كه خواهد مرا هست ، جبريل آمد و گفت يا ابرهيم بگوى كه ضعيفترين سپاه مىفرستد و آن پشه است ] b 62 [ . نمرود گفت پشه سپاه اوست ؟ گفت آرى . گفت سپاهى ضعيف است ، باك ندارم ، اكنون بفرمايم تا هرچه پشه است همه را بكشند . چهل روز برامد حق سبحانه و تعالى پشه را بفرستاد تا او با سپاهش همه هلاك شدند .